شاليزار

شعر و ترانه
 
درباره وبلاگ

 

موضوعات

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی

 

ورود اعضا:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 9
بازدید ماه : 35
بازدید کل : 8053
تعداد مطالب : 10
تعداد نظرات : 13
تعداد آنلاین : 1

Alternative content




 
فلاني....

 

 

بانو سلام - حال شما؟ من فلاني ام

ديوانه ام به جان شما - يك رواني ام


شرمنده ام به چشم شما سر نمي زنم

اين روزها شبيه خودت بي نشاني ام


با من بيا به سمت قراري كه در من است

گم ميكنم هميشه تو را در جواني ام


اشكت اگر چه بي تو به دادم نمي رسد

چشمت چرا نمي رود از زندگاني ام


اين شعرها به درد نوشتن نمي خورند

وقتي كه من براي تو بانو - فلاني ام

 

      " همسايه "


سه شنبه 22 فروردين 1398برچسب:, توسط سيدحميدحسيني



وقتي دلم به سوي تو مايل نمي شود

نجمه زارع(1)

                                                   خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
                                                  گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم....
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!

سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه

بالا گرفته ام سر خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه

دارند پیله های دلم درد میکشند
باید دوباره زاده شوم - عاری از گناه -

................................................................................................................................................................

نجمه زارع(2)

                                                    من خسته ام، تو خسته ای آیا شبیه من؟
                                                     يک شاعر شکسته ی تنها شبیه من

حتی خودم شنیده ام از این کلاغها
در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من

امروز دل نبند به مردم که می شود
اینگونه روزگار تو - فردا - شبیه من

ای هم قفس بخوان که ز سوز تو روشن است
خواهی گذشت روزی از اینجا شبیه من

از لحن شعرهای تو معلوم می شود
مانند مردم است دلت یا شبیه من

من زنده ام به شایعه ها اعتنا نکن
در شهر کشته اند کسی را شبیه من

...........................................................................................................................................................

    نجمه زارع(3)                                                                                                                                  

غم که می آید در و دیوار، شاعر می شود
در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود

می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط کش و نقاله و پرگار، شاعر می شود

تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می شود

باز می پرسی: چه طور این گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می شود

گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم
از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود

...........................................................................................................................................................

          نجمه زارع(4)                                                                                                                                  

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شو

د
دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود


تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود


خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟


می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود


تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

...............................................................................................................................

نجمه زارع(5) 

از خاطرات گمشده می‌آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم
بعد از تو من به رسمِ عزاداران غیر از لباسِ تیره نمی‌پوشم


در سردسیری از منِ بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم
شب‌ها شبیه خواب و خیال انگار تب می‌کند تن تو در آغوشم


تکثیر می‌شوند و نمی‌میرند سلول‌های خاطره‌ات در من
انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرمِ تو در گوشم


هرچند زیر این‌همه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من
حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم


بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است
من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمی‌کنند فراموشم

..........................................................................................................................................................

نجمه زارع(6)   

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد 

 شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ 

 چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

  رها کنی، برود، از دلت جدا باشد

به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد 

 رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

  گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری

 که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

  خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد

 به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد 

 خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

...........................................................................................................................................................

نجمه زارع(7)

قلبت که می‌زند سرِ من درد می‌کند
این روزها سراسرِ من درد می‌کند


قلبت که... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد
تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند


تحریک می‌کند عصبِ چشم‌هام را
چشمی که در برابر من درد می‌کند


شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر
جای تو روی پیکر من درد می‌کند


هی سعی می‌کنم که ترا کیمیا کنم
هی دست‌های مسگر من درد می‌کند
...
دیر است پس چرا متولّد نمی‌شوی؟
شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

...........................................................................................................................................................



سه شنبه 29 فروردين 1391برچسب:, توسط سيدحميدحسيني



سرباز آخر

هنوز عادت به تنهایی ندارم

باید دلتنگیُ طاقت بیارم

اسیرم بین عشق و بی خیالی

چه دنیای غریبی بی تو دارم


نمی دونی چقد از گریه سیرم

کمک کن تا دوباره جون بگیرم

یه وقتایی به من نزدیکتر شو

دارم حس می کنم از دست می رم

 

نمی ترسی ببینی       برای دیدن تو    یه روزاز درد دلتنگی بمیرم

تو که باشی کنارم    می خوام دنیا نباشه    تو دستای تو آرامش بگیرم

بگو سهم من از عشق     چی بوده غیر ازین تب    تو رو دارم به جز تنهایی امشب

تو رو دارم که هر شب     میای آروم کنارم    نمی تونی ببینی درد دارم


دارم تاوان دلتنگیمُ می دم

کنار تو به آرامش رسیدم

تو می دونی که تنهایی عذابه

خدایا از تو تنها تر ندیدم

عبدالجباركاكايي(1)

...........................................................................................................................................................

دیر آمدی ای جان عاشق

بی چتر و بارانی از این باد

ای تکه تکه روح معصوم

ای تار و پود رفته  از یاد


دیرآمدی  تا قد کشیدم

با خاطراتی از تو در سر

دیر آمدی از باد و باران

دیر آمدی! سرباز آخر


پنهان شدی در خاک شاید

خاک از تن تو جان بگیرد

تا شهر تنها باشد و ابر

دلشوره ی باران بگیرد


امروز دست آشنایی

بیرون کشید از عمق خاکت

کم کم به یاد خاک آمد

انگشتر و مهر و پلاکت


در شهر می پیچد دوباره

بوی گلاب و اشک و شیون

تا شیشه ی عطر تنت را

از خاک بیرون می کشم، من


این ریشه های مانده در خاك

دلشوره ی توفان ندارند

پایان این افسانه ها کو

افسانه ها پایان ندارند

عبدالجباركاكايي(2)

........................................................................................................

 

بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون

 

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا

 

چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم

اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم

 

چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم

 

تو را نفس كشيدم و  به گريه با تو ساختم

چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم

 

تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره

سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره

 

ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام

گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام

 

بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه

 عبدالجباركاكايي(3)

 ..........................................................................................................................................................

 

 

 


سه شنبه 28 فروردين 1391برچسب:, توسط سيدحميدحسيني